
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند قایقی از تور تهی و دل از آرزوی مروارید, همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند و در آن تابش تنهایی ماهیگیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور باید شد , دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود هیچ آیینه ی تالاری,سرخوشی ها را تکرار نکرد چاله آبی حتی,مشعلی را ننمود دور باید شد ,دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست همچنان ...
ادامه مطلب